سوفیاسوفیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

دلنوشته های مادرانه

یک ماهگی

دختر شیرینم امروز دقیقا یک ماه از زمینی شدن وبه دنیا اومدنت میگذره!!!توی این یک ماه که  به  اندازه شاید یک ساااااااال توش برای من اتفاقای بزرگ وکوچیک افتاد نه تنها تو بزرگ تر شدی...بلکه من وبابا هم بزرگتر وباتجربه تر شدیم...من کم کم دارم ازون مامانه ترسوی یک ماهه پیش که با هرشکوفه زدنه تو گریه میکرد وبا هر دل پیچه تو وحشت میکرد فاصله میگیرم وبابا مرتضی هم درکنار من داره صبورتر ونترس تر میشه...توهم داری بزرگتر میشی ومن این رو ازونجایی میفهمم که دیگه کلاه  آبی وسبزی که ابتدای تولدت سرت میکردم ومرتب میومدن روی چشمات دیگه نه تنها روی  چشماتو نمیگیرن ، بلکه به سختی هم روی سرت قرار میگیرن!!!! عزیزم ....ازینکه در ...
12 بهمن 1391

آفرینش شگفت خدا

دخترنازدونه ی من   امروز صبح من وبابایی شمارو برای معاینه چشم "آر او پی" به بیمارستان فارابی بردیم...راستش من میدونستم که این معاینه دردناکه واز بابایی خواستم که من موقع معاینه داخل اتاق نیام وبابا شمارو ببره داخل...ساعت 8 صبح راهی بیمارستان شدیم وشما ساعت ده ونیم بعد از چند بار ریختن قطره های مخصوص به داخل چشمات، برای معاینه به همراه بابا رفتی داخل...از ساعت 9 هم ازم خواستن که دیگه به شما شیر ندم! عزیزم تو رفتی برای معاینه وچند دقیقه بعد صدای گریه هات بلند شد...نمیدونی چه عذابی میکشیدم!اشک توی چشمام جمع شده بود وبه زور خودم رو کنترل میکردم...توی اون لحظات فقط دعا ونذر ونیاز بود که به درگاه خدا میکردم برای اینکه نتیجه معاینات خو...
9 بهمن 1391

بغض تو...

دخترملوسم   امروز عصر تو توی بغلم بودی ومیخواستم با شیشه شیر بهت شیربدم که موقع باز کردنه دربه شیشه ناخواسته دستم خورد به پیشونیه کوچولوت و فریاد تو به هوا بلند شد...باور کن ناخواسته بود، اما تو با وجودی که دختر بسیاااار صبوری هستی وخیلی کم گریه میکنی...حتی وقتی واکسن میزنی اما گریه ات قطع نمی شدو وبه شدت گریه میکردی...بعدش هم تا دقایقی طولانی بغض کرده بودی وچشمات تر بود! عزیزم...منو ببخش...نمیدونی چقدر غصه خوردم که چرا حواسمو بیشتر جمع نکردم...اما یه چیزی رو فهمیدم و اون اینکه تو خیلی میفهمی...با وجوده کوچولوییت خیلی خیلی میفهمی! ٧بهمن91 ساعت22و14دقیقه          ...
7 بهمن 1391

مهرمادری

دخترم، ماه کوچکه من...   این روزها وشب ها که میگذره، گاه فکر میکنم روزهای بدونه تو راحت تر از روزهای بودنت میگذشت!روزهایی که نبودی تنها غصه من نبودنه تو بود وبس...اما راستش ظرف همین مدت کوتاه از به دنیا اومدنت اونقدرررررررررررررر عاشقت شدم ودوستت دارم که با کوچکترین گریه عادی تو وحتی یه عطسه کوچولوت هزاران بار میمیرم وزنده میشم! خدایا کمکم کن تا بتونم روز به روز صبورتر باشم وقوی تر ،تا بتونم به بهترین صورت ممکن ازین هدیه قشنگت مراقبت کنم!  ٤بهمن91 ساعت19و50دقیقه
4 بهمن 1391

یعنی من مادر خوبی نیستم؟؟؟

دختر واقعا کوچولوی من   راستش این روزها یه وقتا که بهت نگاه میکنم واز دیدنت لذت میبرم، درکنار این لذت بردن ،وقتی که به ظرافت دستات وکوچیکیه قد وقامتت نگاه میکنم وفکر میکنم که تو هنوزم باید تو دله مامان میبودی ولی الان تو بغل منی ودر کنارم، احساس تردید به دلم راه پیدا میکنه که من نه برای تو ونه برای دوتا فرشته کوچولویی که از دستشون دادم ، مادر خوب وبا کفایتی نبوده ونیستم...برای همینم گریه ام میگیره وغصه میخورم!!!!از خودم بدم میاد ودلم میخواد از غصه دق کنم...ازینکه نتونستم تورو تو دلم نگه دارم که صد البته برای تو جای خیلی بهتری بود تو شرایط حاضر، واقعا احساس نالایق بودن دارم...اینکه مادر بی کفایتی هستم وچرا با وجود اون همه مراقبت های...
2 بهمن 1391

روزی که به خونه اومدی...

دخترم، سوفیا   تو روزه نوزده دی ماه از بیمارستان مرخص وراهی خونه شدی...به محض ورودت به خونه حدود ساعت یک ونیم ظهر عمو به دیدنت اومد...بعد از عمو،زنعمو ویعد مامان منیژه وعمه زری وبعد مامان جون به دیدنت اومدن...عمه برات یه جفت جوراب ورزشی خیلی ناز آورد...همه از دیدن کوچولوییت شگفت زده میشدن !عمه میگفت که تو واقعا زیبایی وتند تند ازت عکس میگرفت...بابا مرتضی هم همینطور...ازینکه حالا دیگه یه خانواده واقعیه سه نفره بودیم که میتونستیم کناره هم باشیم به شدت ذوق زده بود وخوشحال! خدایا شکرتتتتتتتتتتت! روزنگار1 :مامان جون تا روز22 دی ماه پیشمون موند...وبعد ازینکه شمارو در دهمین روز از تولدت به کمک من وبابایی حموم کرد رفت به خونشون ومنو...
25 دی 1391

دومین دیدار بعد از یک هفته : 18 دی ،بیمارستان رسول اکرم

دختر ملوسکم   دومین دیدارمن با تو،بعد از گذشت یک هفته از شب به دنیا اومدنت وصبح روزه دوشنبه هجدهم دی ماه صورت گرفت...اونم در حالی که تو لخت وتنها با یه پوشک کوچولو توی وارمر خوابیده بودی...عزیزم واااااااااااااااای که چقدرررررررر نازبودی!چه مژه های بلندی!چه دستای ظریفی...شبیه فرشته ها بوی مامان...نه حتی خوشگلتر از فرشته ها!شبیه بهشت بودی... دلم میخواست از شوق دوباره دیدنت فریاااااااااااااااااااااد بکشم...ازینکه میتونم برای اولین بار تورو در آغوش بگیرم وبهت شیر بدم...عطر بهشتیت ،بوی خداییت مستم کرد...باورم نمیشد که من مامانه تو باشم؟؟؟یعنی من تورو به دنیا اورده بودم؟!احساس میکردماونقدرررررررر پاکی که دستام لیاقت لمس تن حریرگونه ات ر...
25 دی 1391

اسمی برای نی نی...سوفیا!

 دخترملوسم   من وبابایی بعد از جستجو های زیاد برای شما چند تا اسم انتخاب کردیم ... نیکی . یاسمین . سوفیا . ملودی راستش یاسمین که اسم خواهرکوچولوت بود که دو سال پیش منو تنها گذاشت ورفت...برای همینم بابا دوست نداشت این اسم رو برات انتخاب کنیم واین اسم موند برای یاسمین وخاطراتش! ملودی رو هم هیچ کس دوست نداشت...الا من وبابا و...خصوصا بابا که اول اسم خودش هم میم داشت... موندیم بین نیکی وسوفیا...راستش من مدتها بود که عاشق این اسم شده بودم... از نظرمن این اسم همه جوره برازنده دختری بود که من مادرش هستم...سوفیا یعنی "خردمند وفرزانه " وبه زبان ارمنی هم به معنای "فرشته" هستش...تازه باشنیدنش به یاد یه چهره بین المللی وزیبا ه...
25 دی 1391

شب چهارم :16دی(بعد از زایمان)

دختر نازم امشب چهار شب از به دنیا اومدنت میگذره ومن دیروزظهر از بیمارستان مرخص شدم...اما به تنهایی در حالی که تو ، توی یه بیمارستان دیگه تحت مراقبت هستی! از روزی که به دنیا اومدی، هرشب دستم رو میگذارم روی دلم وجای خالیت رو لمس میکنم...دنیا برای من ودل ه من برای تو ، قده دنیا تنگ میشه و اونوقته که اگر اشک به دادم نرسه ، دلم از تنگنای غصه ی دوریت میمیره!!!رو به آسمون میکنم واز همون خدایی که تورو به من هدیه داد وتا الانم حفظت کرده، میخوام که بهم صبر وآرامش بده تا بتونم غصه دوریت رو تحمل کنم وبه توسلامتی بده! واقعا که چقدر سخته...تو به دنیا اومدی ومن همچنان باید از درد عشقت دلتنگ باشم...! 16 دی ...
25 دی 1391